اشک را کلید در قلبت کرده ای .چرا؟
رود روان دل من قطره بسیار دارد
ماه ها و سالهاست که به دریا می اندیشم
روزی خواهد آمد که خواهم کشیدش در آغوش
و بسیار نزدیک است آن روز
دلخسته
مدتی است که از تنهاییم می گریزم
چشمانم را به دور دستها دوخته ام
بی توجه به اطراف قدم در راه گذاشتم
بار غمم رنج خستگی از یادم برده است
شبا هنگام با یاد صبح بیدار می مانم
سحرگاهان یاد صبح در سر دارم
قدم بر میدارم با فریادی بی صدا
خسته دل هست در یاد شما . . . .
دلخسته
شاید............................افسوس
گام بر میدارم در کوچه های بی کسی
و تنهایی را با تمام وجودم در آغوش گرفته ام
و تنها همدم من قطرات بارانی است
که با اشک های من همراه می شوند
و غبار دلگیری را از چهره من می زدایند
تا هررهگذری با غم من آشنا نشود .
سالهاست من رازهای خود را با آسمان در میان میگذارم
و بار غمم را به دوش شمس
و درد و دل با ماه میکنم.
اینارو نوشتم تا اگه لبخندی بر لب داری قدرشو بدونی .
آره هر کسی نمیتونه به راحتی بخنده
اگه می خوای همش فکر کنی آخرش هیچی نمیشی
جز یه آدم با کوله باره غم وناراحتی که
هیچ کامیونی تحمل سنگینی وزنش رو نخواهد داشت.
پس دنیا رو سخت نگیر اینا همش میگذرن و تنها به تو بستگی داره
که بخوای ازش به چه نحوی استفاده کنی
که آخرش افسوس گریبان گیرت نشه.
با بهترین آرزوها
دلخسته
تا حالا فکر کردی سهم تو از این زندگی چیه؟
واقعا می دونی آخرش می خوای چی کار کنی؟
شاید هم می خوای با دروغ گفتن به خودت فقط از زیر فشار این افکار
شونه خالی کنی.آخرش که چی ؟هم تو می دونی و هم من که بالاخره
یه روز باید به این موضوع فکر کنیم.
پس چه بهتر که از همین حالا شروع کنیم
"قبل از اینکه خیلی دیر بشه"
دلخسته
ساز هر نوع سازی که باشه فرقی نمی کنه
مهم اینه که صداش از دل آدم نشات گرفته باشه.
مهم اینکه سازت واسه آهنگ دلت نواخته بشه.
باید وقتی صداش به کسی برسه دلش رو همراهت کنه.
البته مهم نیست که آدم همیشه ساز بزنه.
آره میشه بدون ساز دلهارو همراه کرد و صدای دل خود رو نواخت.
تو میتونی با قلمت این کارو بکنی.
پس اگه میتونی بنویس و هیچ وقت خسته نشو.
حتی میشه این کارو با به تصویر کشیدن احساسات انجام داد.
پس یادمون نره که ما با هر هنر و توانایی میتونیم این کارو بکنیم.
منم باز مینویسم.
دوستدارتون
.........................................دلخسته
از کی معنای واقعی زندگی رو فهمیدم ....نمی دانم!
از کی تنهایی رو در آغوش گرفتم ......نمی دانم!
نمی دانم چگونه باید این خلوت رو شکست.....نمی دانم!
تا به کی با لبخندی تلخ بر لبانم در دل باید گریست .....نمی دانم!
تا به کی دوشهایم بار کش این همه غم و اندوه باید باشد.......نمی دانم۱
تا به کی درختان باغ زندگیم با شروع نکردن بهاری نو به خزان خواهد رسید .....نمی دانم۱
ولی می دونم قدم زدن در میان برگهای خزان دلم و با شنیدن صدای خرد شدن آنها مانند دل خودم
که شکسته یا قدم زدن زیر باران پاییزی که همانند اشکهای من جاری و روان است و با برخورد
به چهره ام از دیده شدن اشکهایم جلوگیری میکنه تنها رهایی بخش دل خسته من اند
تا به کی خزان دل؟!
.................................................دلخسته
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
اما غافل از اینکه خوشبختی همین لحظه هاست
همین لحظه هایی که می گذرانیم.
قبل از پشیمونی قدر این لحظه هارو بدونید
دلخسته
بایدهای دفتر عشق
باید نوشت.باید گریست.باید خندید.
میگن زندگی یعنی.......
میگن عشق یعنی........
ولی نه. من میگم اینتوری نیست.
کی میتونه معنی اینارو تو یه جمله بنویسه.
میخوام بگم از نظر من زندگی جمعی از بایدها ست.
که با چاشنی عشق باید اونارو به سرانجام رساند.
نمیدونم ولی باز باید نوشت.....
دلخسته
سلام.خوبی امیررضا
چه خبر از زندگی؟خوش میگذره؟
آره خیلی!
نمی دونم چرا فکر می کنم تنهام.
وقتی فکر می کنم می بینم هیچی نیستم.
در مقابل دنیا"در مقابل خدا"در مقابل خودم.
آره دلم واسه خودم میسوزه.
(دلخسته)
چون عاشقه
و عشق نمیمیره
تا وقتی که دل بمیره
چرا باید اینگونه پایان یابد
چه سخت لحظه ای است
نمی توان گفت چه حسی دارم
اما کوه را فرا می خوانم تا کمکی باشد
زیر آوار سنگین این غم
دلخسته
گاهی زیباترین سکوتها کوبنده ترین فریادهاست.
آنکه پرنده نیست نباید در فراز پرتگاه آشیانه بسازد .
ماموریت تو در زندگی تغییر دادن جهان نیست.
تو مامور تغییر دادن خوشتنی.
گذشته را نه پنهان ساز نه در آن زندگی کن.
سکوت را تنها با آوازی شیرین بشکن.
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
آخه این دل دوری عشقتو باور کرده
تا حالا این همه حرف و شعر عاشقونه نوشتم ولی
راستشو بخوای این بار واقعا دلم گرفته




